تبليغاتX
دریای بیکران من

دریای بیکران من

یک شب درون قایق دلتنگ خواندند , آنچنان که من هنوز هیبت دریا را در خواب میبینم . . .
ایول!
 

دگر من از شب تاریک هیچ غم نخورم

که هر شبی را روزی مقدرست انجام

. . .

...

.

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت14:46توسط ژیلا |
Confusing
 

وقتی چراغ سبزه میتونی بری.

وقتی چراغ قرمزه باید وایستی.

ولی اگه چراغ آبی

با خال های نارنجی و بنفش باشه

اونوقت چی کار می کنی؟!

. . .

...

.

-------------------------

فکرنوشت:

گاهی وقتا فکر میکنم که الانه که تمام فکرام رو بالا بیارم

. . .

...

.

----------------------

 

! در ادامه ی مطلب چند تا از پرتره هایی که کشیدمو گذاشتم...همون قدیمی هاست که احتمالا دیدید...جدید هارو زیاد ازشون عکس ندارم...در کل برای رفیق گلم ریحانه جون گذاشتم !

! الی ناراحت نباش دیگه...باوشه؟من خیلی دوست دارمممممممم !

. . .

...

.

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت20:42توسط ژیلا |
نفس عمیق بکش
 

 این روز ها که میگذرد

شادم

این روز ها که میگذرد

شادم

که میگذرد

این روز ها

شادم

که میگذرد

. . .

...

.

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت21:44توسط ژیلا |
11
 

زل زد به چشمام و حالت غمگینی به خودش گرفت.

- خیلی سخته...میدونم.

- مهم نیست...مث اینکه من تو هیچ چیزی نمیتونم یه روال عادی داشته باشم

- دلم برات میسوزه

- منم همینطور

- چی؟

- منم دلم برای تو میسوزه

. . .

...

.

----------------

فکرنوشت۱:

یک لحظه می لرزاندت

یک لحظه می خنداندت

یک لحظه مستت می کند

یک لحظه جامت می دهد

 

ای نیست کرده هست را

بشنو سلام مست را

مستی که هر دو دست را

پابند دامت می کند

فکرنوشت۲:

ای کمان و تیر ها برساخته ,

صید نزدیک و تو دور انداخته

فکرنوشت۳: درسته کوفت ندارم ولی زهر مار که دارم!

فکرنوشت ۴:

هیس نمیخوام.  طلاتک نمیخوام.  وافر نمیخوام.  نیک و نک نمیخوام.  راژ نمیخوام. 

من فقط های بای میخوام!های بای میخوام!اونارو نمیخوام!

(از اونجایی که امکان نداره یه روز هیشکی به من های بای تعارف نکنه و من مجبور نباشم هر روز تاکید کنم که های بای دوست ندارم از این تریبون آزاد استفاده می کنم و به تمامی دوستان عرض می کنم که من حالم از های بای بهم میخوره!جون هر کی دوست دارید یه من های بای تعارف نکنین!کهیر می زنم!می فهمین؟؟!)

فکرنوشت۵:

ای فسانه , فسانه , فسانه

ای خدنگ تورا من نشانه

ای علاج دل ای داروی درد

همره گریه های شبانه

با من سوخته در چه کاری

فکرنوشت۶:

دین دی دیری دی دین

دین دی دیری دیری دین دین دین

فکرنوشت۷:

دانش آموز: خانوم اینارو درس ندادین ها!

معلم: چرا خانومم...من همه اینارو اون جلسه درس دادم...

من: چرت نگو!

( دوستان باور کنید من نمیخواستم به معلم این حرفو بزنم!من داشتم بادوستم حرف می زدم...یهو کلاس ساکت شد و صدای من پیچید توی کلاس و به جای جواب معلم برداشت شد!)

فکرنوشت۸:

هر کی از یه معلمی خوشش میاد...ولی من از هیشکودومشون خوشم نمیاد...

من استادو میخوااااااااااااااااااام

فکرنوشت۹:

وااااااای چه بیچاره گشتیم

بگو چاره مان چیست

فکرنوشت۱۰:

جدل ها به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک نفر مقصر بود...

کافه پیانو - فرهاد جعفری

فکرنوشت۱۱:

عدد ۱۱ را دوست میداریییییییییییییم!

. . .

...

.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت20:14توسط ژیلا |
یااااااا شیخ شنگر رضونی
 

سر از خاک بر دار، به چه نگاه نمی کنی؟ غصه نخور، هیچکس حریم خود باز نشناسد هیچ مگوی، قصه ها به پایان رسیده اند بگذر از درد، دیگران بگذاشته اند بنگر آسمان را، همه جا ستاره هاست

. . .

...

.

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت15:40توسط ژیلا |
آه پس که اینطور...
 

- اس ام اس خومشل داری؟

- نه من فقط اس ام اس زشت دارم :دی

- خوب پس یه دونه از اون اس ام اس زشتاتو برام بفرست.

- نه آقاااااااااا...آخه خیلی زشتههههههههههه:دی

- خوب اشکال نداره.بفرست:دی

- آقا اصلا انقدر زشت بود که همون موقع که برام اومد پاکش کردم=))

- کوفت!یه اس ام اس قشنگ بده دیگه!تروخدا.ژیلا!نیاز دارم.

- گفتم که من فقط اس ام اس زشت دارم :دی

- اشکال نداره.تو فقط یه اس ام اس بده

- بیا.اینم اس ام اس!=))

- کوفت!خوب این همه شعر قشنگ بلدی.زورت میاد یکیشو بگی؟:-"

- دشمن به غلط گفت که من فلسفیم

ایزد داند که آنچه او گفت نیم

لیکن چو در این غم آشیان آمده ام

آخر کم از آنکه من بدانم که کیم

- این چیه دیگه؟=))

- هیچی...بیخیال

- یه شعر عشقولانه بده!تروخدا!زود باش!

- سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

- یه چیزی بگو ما هم بفهمیم!!!!!:دی

- با تو دارد گفت و گو شوریده ی مستی

مستم و دانم که هستم من

ای همه هستی ز تو , آیا تو هم هستی؟

- یه چیز درست حسابی بده!مست چیه؟جمعش کن

- مگه نیستی؟:دی

- اگه منظورت از مست بودن یعنی این که عاشق باشم نه...ولی در کل هم مست نیستم :دی

- از دست غیبت تو شکایت نمی کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

- فکر میکنه دارم پیشنهاد میدم که باهم بریم بیرون.نه.اون باید بگه:-"

- بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

- جوگیر میشه!:-"

- ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

من انده خویش را ندانم

این کریه ی بی بهانه از توست

- اینو اون باید بده :دی

- میخوای شمارشو بده براش بفرستم بگم برات بفرسته :دی

- کوفت!زود باش.یه چیز ساده و قشنگ بده.یه دونه ازین شعر های نو و بدون قافیه و اینا که پر از احساسه...

- آدم میشوم

 

اگر حوا تو باشی

- من دخترما!:دی.نه.اون باید بگه :دی

- آمدی سرخوش شدم

نیامدنت را چه باک...؟

انتظارت شیرین است

- آقا افت کلاس داره اینو واسش بدم نه؟اینارو اون باید بده خوب:-"

- جا برای من و گنجشک زیاد است ولی

به درختان کوی تو عادت دارم

- عالیهههههههههههههه!ممنون!شب خوش!:-*

- سر مست در قبای زرافشان چو بگذری

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

شب بخیر عزیزم.خوب بخوابی.:-*

. . .

...

.

------------------

فکرنوشت۱:

برخیزم و عزم باده ناب کنم

رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم

این عقل فضول پیشه را مشتی می

بر روی زنم چنانکه در خواب کنم

"حکیم عمر خیام"

فکرنوشت۲:

باز هم وقت مامک گوش کردن است...درست مثل ۹ ماه پیش...

بازهم وقت خواندن خیام و عطار است...درست مثل ۸ ماه پیش...

یازهم وقت آسمان ابری است و نگاه های ملتمسانه به آسمان تا شاید اندکی باران ببارد(الان که اینو نوشتم یه بارون عالیییییی گرفت...عاشق بارونممممممم...اصلا نمیتونم الان نرم پنجره رو تا ته بازکنم و تا آخر بارون نشینم کنار پنجره...بقیشو بعدا مینویسم!)...درست مثل ۷ ماه پیش...(الان کاملا خیسم ولی الان بیش از حد انرژی دارم , انقدر که دارم میترکم! پس بقیشو مینویسم!)

باز هم وقت پنجره است و زل زدن به پارک کنار خانه...درست مثل ۶ماه پیش...

بازهم وقت ساعت ها نشستن و فکر کردن است...درست مثل ۵ ماه پیش...

بازهم وقت داوود آزاد گوش کردن است...درست مثل۴ ماه پیش...

بازهم وقت کتاب خواندن است...درست مثل ۳ ماه پیش...

باز هم وقت حرف زدن و حرف زدن است...درست مثل ۲ ماه پیش...

بازهم وقت دیوانه بازی های من است...درست مثل ۱ ماه پیش...

بازهم وقت ژاکلین پوک گوش کردن است...درست مثل الان...

بازهم وقت...باز هم وقت...

باز هم وقت شادی و خنده و رقص و خوشحالیست

درست

مثل

همیشه...

فکرنوشت۳:

- ما یه قلمو گرفتیم دستمون و رنگ هم کنار دستمون...این رنگ ها باید فقط به جاهای خاصی زده بشه...ولی وقتی ما رنگ هارو به همه جا میزنیم...دیگه مردم حالشون از اون رنگا بهم میخوره...

فکرنوشت۴: آن روز ها یکی میگفت:

what ever doesn't kill me makes me stronger

و این روز ها من به خود میگویم :

حالا اگه بکشه چی؟...

فکرنوشت۵:

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

هر چی من بهش نصیحت میکنم

که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه

میگه یا اسم آدم دل نمیشه

یا اگر شد دیگه عاقل نمیشه

بش میگم جون دلم

این همه دل توی دنیاست چرا

یه کودوم مثل دل خراب صابمرده ی من

پاپی زن های خوشگل نمیشه؟....

{ به افتخار دوم ریاضی "ب" }

بروبچ دوم ریاضی "ب" حواستون باشه...تو دهنم الان آبه ها...مسابقه رو بردما...

فکرنوشت۶: زاینده رود ما هم دوباره راه افتاد...یه دست یه هوراااااااااااا

دلم کلی براش تنگ شده بود.عاشقشممممممم!

عالیهههههههههه!

فکرنوشت۷: چه حالی می دهد که مدرسه یک هفته ی تمام تعطیل باشد...ای کسانی که هنوز هم باید به مدرسه بروید...دلتان بسوزد

فکرنوشت۸:

سعدی برون ز خود شو گر مرد راه عشقی

کانکس رسید روزی کز خود قدم برون زد

فکرنوشت۹:

- آخر کوک شدی یا نه؟

- آره بابا!:دی!

- رو چه کوکی؟کوک ترز یا کوک شیخ نمیدونم چی و اینا؟

- رو کوک ژیلا!

- ایول!

فکرنوشت۱۰:

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

جان بغمهایش سپردم نیست آرامم هنوز

فکرنوشت۱۱: چه اعجوبه ای است این مولانا!من تابحال شعرهایش را نخوانده بودم...بسی کف کردییییییییییم...به مولانا گفتیم: با ما میپلکی؟ گفت: آدم قحط بود؟

فکرنوشت۱۲: (سعی کنید با لحن داوود آزاد بخونید):

 

من آن ماهم که اندر لا مکانم

مجو بیرون مرا , در عین جانم

 

تو را هر کسی به سوی خویش خواند

تو را من جز به سوی تو نخوانم

 

مرا هم تو به هر رنگی که خوانی

اگر رنگین اگر ننگین , ندانم

 

سخن کشتی و معنی همچو دریا

درآ زوتر , که تا کشتی برانم

. . .

...

.

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت12:20توسط ژیلا |
شاتسو هو

- ژیلا...چته؟

- میدونی...آدما مثل ساز ها میمونن...موسیقی مثل زندگی

ساز های مختلفی هست...با شکل وصدا های مختلف

هر کودومو باید یه جور نواخت...

ولی تا دلت بخواد ساز های مثل هم , با نوازندگان مختلف , با موسیقی های مختلف

مهارتت توی نواختن سازه که موسیقی رو زیبا میکنه

- چی میگی ژیلا؟حالت خوبه؟

- نه...بیخیال...مثل اینکه کوک نیستم

. . .

...

.

----------------------

 

- از هفته ی دیگه باید بتونی سازتو کوک کنی

- من خودمم نمیتونم کوک کنم

- چی؟

- هیچی

--------

فکرنوشت: ناکوک ناکوکم.

همین.

. . .

...

.

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت14:53توسط ژیلا |
رقصان می گذرم از آستانه ی اجبار ... شادمانه و شاکر

 

سرمو انداختم پایین و راه افتادم.

خدا خدا میکردم کسی منو نبینه...

یه چیز گنده تو گلوم و یه چیز کوچیک تو چشام

تمام سعیمو میکردم تا چشامو نبندم

نباید چشام بسته میشد...

اگه بسته میشد اشکام میریخت و دیگه نمیشد کنترلشون کرد

سرمو آوردم پایین تر...به امید اینکه نه منو ببینن نه چشامو...

با سرعت راه میرفتم...

زیر لب با خودم میگفتم: کاش کسی منو نبینه...کاش کسی منو نبینه...

- ژیلا؟

تو دلم: خدای من!!نهههههه!تروخدا!چی کار کنم؟بر نمیگردم...

سرعتمو زیادتر کردم...

- ژیلا؟!!

نمیشد برنگردم.

برگشتم...دنبال صاحب صدا گشتم...

یکم دور بود...نمیتونست چشامو درست ببینه...

- چی شد؟

با بیخیالی سرمو تکون دادم...

- ژیلا...

- هوم؟

- یکم به عقل بیا...

برگشتم...با سرعت بیشتر به راهم ادامه دادم...چه جمله ای بود!

یکم به عقل بیا...

میخواستم برگردم و بپرسم ببخشید به چی بیام؟

میشه بگید عقل چیه؟

میخواستم با تمام وجود داد بزنم:

دیوونه کیه؟؟؟!!

عاقل کیه؟؟!!

جوونور کامل کیههههههههه؟؟!!

ولی اون بغض لعنتی نمیذاشت حتی یه کلمه حرف بزنم...

. . .

...

.

دیگه خیلی دور شده بودم...

ولی بازم چشامو نمی بستم...میترسیدم...احساس میکردم دارم میترکم...

هنوز سرم پایین بود...

یه صدای آروم و پر از ترس و اضطراب با یه لحن احمقانه ای گفت:

- سلام

سرمو با ترس اوردم بالا...یه دختر ۴ ,  ۲۳ ساله بود...با صورتی پر از نگرانی...نمیشناختمش...

- سلام

با همون صدای آروم و پر از اضطراب گفت:

- من نمیدونم چیجوری باید از اینجا برم خیابون کاوه

- خوب منم نمیدونم...چیز مهمی نیست که

دو تامون زدیم زیر خنده...

من میخندیدم و اون میخندید...

مردم از کنارمون رد میشدن و نگاه عاقل اندر سفیه مینداختن...ولی ما بازم میخندیدیم...

دست همدیگرو گرفته بودیم و هرهر میخندیدیم...

کی باورش میشد تازه چند دقیقست همدیگرو دیدیم!!

گفت:

- خوب مرسی عزیزم...

- نه...من مرسی.

- خدافظ

- خدانگهدار

من به راهم ادامه دادم و اون به راهش

دیگه نمیترسیدم چشامو ببندم...دیگه نمیترسیدم بغضمو بشکنم...

چشامو بستم

و از خیابون رد شدم

. . .

...

.

-----------------------------

قطره های اشک که روی گونه هام میلغزن و پایین میان

قلقلکم میدن و منو به خنده میندازن

اینجوری

من غصم رو فراموش میکنم و تو دل شادی قدم میزنم

جوری که

دیگه هیچ غمی

نمیتونه از اونجا بیارتم بیرون

. . .

...

.

---------------------------

فکرنوشت۱: گذشتن از خیابان با چشم بسته هم حالی میدهد ها...

فکرنوشت۲:

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

فکرنوشت۳: ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری...

فکرنوشت۴:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

فکرنوشت۵:

ساقی به دست باش که غم در کمین ماست

مطرب نگاه دار همین راه که میزنی

فکرنوشت۶:

حرمت نگه دار...دلم...گلم...کین اشک خون بهای یک عمر رفته ی من است

. . .

...

.

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت10:45توسط ژیلا |
گربه زير باران

 

تنها دو آمريکايي در هتل بودند. هيچ‌کدام از آدم‌هايي را که توي پلکان، در سر راه خود به اتاق‌شان يا موقع برگشتن از آن، مي‌ديدند نمي‌شناختند. اتاق‌شان در طبقۀ دوم رو به دريا بود. اتاق در عين حال رو به باغ ملي و بناي يادبود جنگ قرار داشت. توي باغ ملي نخل‌هاي بلند و نيمکت‌هاي سبز ديده مي‌شد. هوا که خوب بود هميشه يک با سه‌پايه‌اش در آنجا حضور داشت. نقاش‌ها از نحوه‌اي که نخل‌ها قد کشيده بودند و از رنگ‌هاي براق هتل‌هاي رو به باغ ملي و دريا خوش‌شان مي‌آمد. ايتاليايي‌ها از راه دور مي‌آمدند تا بناي يادبود جنگ را ببينند. بناي يادبود از برنز ساخته شده بود و زير باران برق مي‌زد. باران مي‌باريد. آب باران از نخل‌ها چک‌چک مي‌ريخت. آب توي چاله‌هاي جاده‌هاي شني جمع شده بود. دريا زير باران به صورت خطي طويل به ساحل مي‌خورد و مي‌شکست و، روي ساحل، لغزان به عقب بر مي‌گشت تا باز به صورت خطي طويل بشکند. اتومبيل‌ها از ميدان کنار بناي يادبود جنگ رفته بودند. در طرف ديگر ميدان، در آستانۀ در کافه، پيشخدمتي ايستاده بود و به ميدان خالي نگاه مي‌کرد.
خانم امريکايي پشت پنجره ايستاده بود و بيرون را نگاه مي‌کرد. بيرون، درست زير پنجرۀ اتاق آن‌ها، گربه‌اي زير يکي از ميز‌هاي سبز آبچکان قوز کرده بود. گربه سعي مي‌کرد خودش را جمع کند تا آب رويش نريزد.
زن امريکايي گفت: «مي‌رم پايين اون بچه گربه رو بيارم.»
شوهرش، از روي تخت، از روي تعارف گفت: «من اين کارو مي‌کنم.»
«نه، من مي‌آرمش. بچه گربۀ بيچاره اون بيرون داره سعي مي‌کنه زير ميز خيس نشه.»
شوهر به مطالعه ادامه داد، دراز کشيده بود و روي دو بالشي که در پاي تخت قرار داشت لم داده بود.
گفت: «خيس نشي.»
زن از پلکان پايين رفت و صاحب هتل بلند شد ايستاد و جلو زن که از دفتر بيرون مي‌رفت تعظيم کرد. ميزش در انتهاي دفتر قرار داشت. پيرمرد بود و قد بلندي داشت.
زن گفت: «بارون مي‌آد.» از صاحب هتل خوشش مي‌آمد.
«آره، آره، خانوم. هوا بده. هواي خيلي بدي‌يه.»
مرد پشت ميزش در انتهاي اتاق کم‌نور ايستاده بود. زن از او خوشش مي‌آمد. از رفتار بسيار جدي او در مقابل هر شکايتي خوشش مي‌آمد. از وقارش خوشش مي‌آمد. از شيوه‌اي که به او خدمت مي‌کرد خوشش مي‌آمد. از احساسي که او در مقام صاحب هتل بودن داشت خوشش مي‌آمد. از چهرۀ سالخورده و جدي او و از دست‌هاي بزرگش خوشش مي‌آمد.
زن، با احساس علاقه به صاحب هتل، در را باز کرد و بيرون را نگاه کرد. باران تندتر مي‌باريد. مردي با شنل لاستيکي از توي ميدان خالي به طرف کافه مي‌رفت. گربه مي‌بايست جايي طرف راست باشد. شايد بهتر بود از زير لبۀ پيش آمدۀ بام‌ها حرکت مي‌کرد. همان‌طور که توي آستانۀ در ايستاده بود چتري پشت سرش باز شد. خدمتکاري بود که اتاق‌شان را تميز مي‌کرد.
خدمتکار لبخند زد و به ايتاليايي گفت: «نبايد خيس بشين.» البته صاحب هتل او را فرستاده بود.
زن همراه خدمتکار که چتر را بالاي سرش گرفته بود توي راه شن‌ريزي شده پيش رفت تا زير پنجرۀ اتاق‌شان رسيد. ميز همان جا بود و رنگ سبز براقش با آب باران شسته شده بود اما گربه رفته بود. زن ناگهان دلش شکست. خدمتکار سر بالا برد و به زن نگاه کرد.
«چيزي گم کرده‌ين، خانوم؟»
زن امريکايي گفت: «اينجا يه گربه بود.»
«يه گربه؟»
خدمتکار خنديد: «يه گربه؟ يه گربه زير بارون؟»
زن گفت: «آره، زير اين ميز.» و بعد گفت: «واي، خيلي مي‌خواستمش. دلم يه بچه گربه مي‌خواست.»
وقتي زن به انگليسي حرف زد چهرة خدمتکار در هم رفت.
گفت: «بيايين برين، خانوم. بايد برگرديم تو. شما خيس مي‌شين.»
زن امريکايي گفت: «گمونم درست مي‌گين.»
از راه شن‌ريزي شده برگشتند و از در گذشتند. خدمتکار بيرون ايستاد تا چتر را ببندد. خانم امريکايي که از دفتر مي‌گذشت صاحب هتل از پشت ميزش تعظيم کرد. زن در گوشۀ دلش احساس کوچکي و سرافکندگي کرد. صاحب هتل سبب شد که او خودش را کوچک و در عين حال مهم احساس کند. از پلکان بالا رفت. در اتاق را باز کرد. جورج روي تخت بود، مطالعه مي‌کرد.
مرد کتاب را زمين گذاشت، گفت: «گربه رو گرفتي؟»
«رفته بود.»
مرد که خستگي چشمانش را در مي‌کرد، گفت: «عجيبه، کجا رفته؟»
زن روي تخت نشست.
گفت: «خيلي مي‌خواستمش. نمي‌دونم چرا ان‌قدر مي‌خواستمش. من اون بچه گربۀ بيچاره رو مي‌خواستم. شوخي نيست که آدم يه بچه گربۀ بيچاره زير بارون باشه.»
جورج باز مطالعه مي‌کرد.
زن پيش رفت، جلو آينۀ ميز آرايش نشست و توي آينۀ دستي به خودش نگاه کرد. نيمرخش را بررسي کرد، البته از يک طرف و بعد از طرف ديگر. سپس پشت سر و گردنش را برانداز کرد.
زن باز به نيمرخش نگاه کرد و گفت: «به نظر تو اين فکر خوبي نست که بذارم موهام بلند بشه؟»
جورج سر بالا کرد و پشت گردن زن را ديد که مثل پسرها کوتاه شده بود.
«من همين طور که هست دوست دارم.»
 زن گفت: «من که ازش خسته شده‌م. از اينکه شکل پسرها شده‌م. خسته شده‌م.»
جورج توي تخت جا‌به‌جا شد. از وقتي زن شروع به صحبت کرده بود چشم از او برنداشته بود.
گفت: «همين طوري خيلي قشنگي.»
زن آينه را روي ميز آرايش گذاشت و پشت پنجره رفت، بيرون را نگاه کرد. داشت تاريک مي‌شد.
زن گفت: «دلم مي‌خواد موهامو محکم و صاف بکشم و يه گره بزرگ پشت سرم کنم و حسش کنم. دلم مي‌خواد يه بچه گربه داشتم روي دامنم مي‌نشوندم و وقتي نازش مي‌کردم خرخر مي‌کرد.»
جورج از روي تخت گفت: «اهه؟»
«و دلم مي‌خواد پشت يه ميز بشينم و توي ظرف نقرۀ خودم غذا بخورم و دلم مي‌خواد شمع هم سر ميز روشن باشه. و دلم مي‌خواد بهار بشه و دلم مي‌خواد موهامو جلو آينه بروس بزنم و دلم يه بچه گربه مي‌خواد و دلم يه لباس نو مي‌خواد.»
جورج گفت: «در دهن تو بذار برو يه چيزي بخون.» و باز مشغول مطالعه شد.
زن از پنجره بيرون را نگاه مي‌کرد. در اين وقت هوا کاملا تاريک شده بود و هنوز روي درختان باران مي‌باريد.
زن گفت: «چه کار کنم، دلم گربه مي‌خواد. دلم گربه مي‌خواد. دلم گربه مي‌خواد. حالا که موهام بلند نيست و هيچ تفريحي ندارم يه گربه که مي‌تونم داشته باشم.»
جورج گوش نمي‌داد. کتابش را مطالعه مي‌کرد. زن از پنجره بيرون را نگاه مي‌کرد، چراغ‌هاي ميدان روشن شده بود.
يک نفر در زد.
جورج سرش را بلند کرد، گفت: «بيايين تو.»
خدمتکار توي درگاه ايستاده بود. يک گربۀ گل‌باقالي بزرگ را محکم به بدنش گرفته بود، گربه در راستاي تنش آويزان بود.
گفت: «معذرت مي‌خوام. صاحب هتل از من خواهش کرد اين گربه رو براي خانوم بيارم.»

. . .

...

.

"ارنست همينگوي"

----------------------------------

فکرنوشت۱:

ساکنان دریا پس از مدتی

صدای امواج دریا را نمی شنوند

تلخ است قصه ی عادت . . .            

فکرنوشت۲:

No one seems to care anymore
I wander through this night all alone
No one feels the pain I have inside
Looking at this world through my eyes

"Anathema"

فکرنوشت۳:

پیش رویم دو راه بود

راه کمتر پیموده را برگزیدم

و تمام فرق ماجرا از همین است

 

"رابرت فراست"

فکرنوشت۴: یک ضرب المثل نمیدونم کجایی میگه:

اگر نمی توانی گاز بگیری , دندانت را نشان نده...

فکرنوشت۵:

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن

بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم

فکرنوشت۶: برس به آنچه نمی توانی...

فکرنوشت۷: دارم یاد میگیرم

بعضی خاطرات را تا کنم و در جیب کتم بگذارم

اما کتی ندارم

. . .

...

.

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت14:14توسط ژیلا |